صد درصد واقعی- چگونه می توانید...!؟

خیانت به سلامت مردم به جای خدمت صادقانه!!

خیانت به سلامت مردم به جای خدمت صادقانه!!
لابد بسیاری از ما و شما کم و بیش به مراکز درمانی و خدمات رسان که با سلامت انسان ها سر و کار دارند و باید براساس اخلاقیات و طبق قوانین کشور به درستی و راستی عمل کنند مراجعه کرده ایم و تنها انتظار به حق مان ارائه خدمت صادقانه است ، اما گاه با صحنه ها مایوس کننده ، متلقبانه و بی انصافی هایی مواجه می شویم که حتی تصور انجام چنین خیانت ها و نا مردمی ها دور از تصور است.!
به تازگی رفته بودم به یک مرکز درمانی  که اتفاقا در خصوص تجهیزات و امکانات و تبحر نیروهای شاغل تبلیغات زیادی هم کرده بود و اینکه سیستم های مجهز و دستگاههای تست مدرن مرکز با دقت زیاد مشکلات جسمی شما را تشخیص و اعلام می کند.!.
 گفتم، این اطلاعات را که قرار است دستگاه از بدنم استخراج کند چه می تواند باشد و چه میزان دقیق است!»پس از ورود  به  این مجموعه با    : 
پرسشنامه را بدون وارد کردن اطلاعات خواسته شده ، تکمیل و  برگرداندم.

 رنگ به مجموعه آمد،حدود 10 دقیقه بعد خانم جوانی با یونیفورم ارغوانی‌
 .با لحنی شیرین و کمی طنازانه نام خانوادگی‌ام را صدا زد و خواست دنبالش بروم

وارد اتاقی شدیم.
گفت وسایلم، به‌خصوص اشیای فلزی را دربیاورم و روی میز بگذارم. بعد هم روی تخت دراز بکشم.
با همان لباس‌ها دراز کشیدم.
 

دو دستبند پارچه‌ای و چسبی به دو مچ دستم بست که با سیم‌هایی به دستگاه کنار تخت وصل بودند.

دو دستبند پارچه‌ای و چسبی به دو مچ دستم بست که با سیم‌هایی به دستگاه کنار تخت وصل بودند. یک سیم دیگر هم از دستگاه به زیر تشکی می‌رفت که روی آن خوابیده بودم.
دستگاه را روشن کرد و گفت:
«تست حدود یک ساعت طول می‌کشه.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
به دستگاه نگاه کردم. تقریباً به اندازه یک مایکروفر خانگی بود.
با خودم گفتم تمام این اطلاعات پیچیده بدن قرار است از همین جعبه کوچک بیرون بیاید؟
چند دقیقه بعد، مردی قدبلند و خوش‌پوش با یونیفورم کرم‌رنگ وارد اتاق شد. خودش را دکتر طاهری پزشک متخصص مجموعه معرفی کرد و روی صندلی کنار تخت نشست.
گفت قرار است آزمایش مرا ایشان انجام دهد.
گفتم: «من اول از همه یک سؤال دارم.»
گفت: «بفرمایید.»
پرسیدم: «این دستگاه دقیقاً چطور کار می‌کنه؟»
با لبخند گفت:
«سؤال خوبیه! معمولاً کسی این سؤال رو نمی‌پرسه.»
بعد توضیح داد که دستگاه با امواج الکترومغناطیسی کار می‌کند؛ امواج را به بدن می‌فرستد، داده‌های برگشتی را دریافت می‌کند و بر اساس آن‌ها وضعیت بخش‌های مختلف بدن را تحلیل می‌کند.
پرسیدم: «این امواج رو چطوری می‌فرسته؟»
به دستبندها اشاره کرد و گفت از طریق همین دو دستبند و یک صفحه آلومینیومی زیر تشک. هر سه به دستگاه متصل‌اند و از طریق آن‌ها اطلاعات ارسال و دریافت می‌شود.
توضیحش را شنیدم.
نه اینکه صرفاً به خاطر ظاهر دستگاه بخواهم درباره‌اش قضاوت کنم؛ اما برایم مهم بود بدانم دقیقاً با چه فناوری‌ای طرف هستم و این حجم از اطلاعات پزشکی چطور به دست می‌آید.
مرد پرسید:«اجازه هست شروع کنیم؟»
گفتم: «بفرمایید.»
---
کار را با سیستم خون شروع می کنیم.
به مانیتور نگاه می‌کرد و سؤال می‌پرسید.
«آخرین بار کی آزمایش خون دادین؟»
گفتم: «دو ماه پیش.»
پرسید: «نتیجه چی بود؟چه چیزهایی مشکل داشت؟»
گفتم: «این رو شما بگو!»
کمی مکث کرد و نگاهم کرد.
بعد سراغ بخش‌های دیگر بدن رفت.
گفت: «داده‌ها نشون می‌ده فعالیت بدنی شما کمه.»
گفتم: «من هفت روز هفته ورزش می‌کنم!»
کمی جا خورد.
چند دقیقه بعد پرسید: «پاهاتون گزگز می‌کنه؟»
گفتم: «اصلاً.»
باز به مانیتور نگاه کرد.اطلاعات دستگاه میگه که ویتامین بدنتون کمه.میوه مصرف میکنین؟؟
بله.بیش از پانزده ساله هر روز صبح حدود دو کیلو میوه های مختلف فصل رو میخورم.
بازم جا خورد.
بعد گفت: «داده‌ها نشون می‌ده ریزش موی سر دارین.»
این یکی را دیگر نتوانستم جدی بگیرم.
گفتم: «برای فهمیدن این موضوع که دیگه به داده‌ها احتیاجی نیست! سن من رو می‌دونین، سر من رو هم که دیدین. پشت سرم خالیه!»
یک ساعت گذشت.
هر بار چیزی می‌گفت، من یا با تجربه و اطلاعاتی که از بدن خودم داشتم آن را رد می‌کردم، یا از او توضیح دقیق‌تری می‌خواستم.
اما چیزهایی که می‌گفت، با وضعیت واقعی من جور درنمی‌آمد.
بالاخره گفت:
«آزمایش شما تموم شد.»

از تخت بلند شدم، دستبندها را باز کردم و کنار میزش نشستم.
یک برگه گزارش رو پرینت کرده بود. بعد نسخه‌ای بیرون آورد و شروع کرد به توضیح دادن درباره مشکلاتی که به گفته او داشتم و داروهایی که باید برایشان مصرف می‌کردم.
همان لحظه، یاد داروخانه واقع در همان طبقه افتادم.
با خودم گفتم: «آهان! پس آن داروخانه برای این منظور اینجا هست!»
البته صرف وجود داروخانه به‌تنهایی چیزی را ثابت نمی‌کرد؛ اما بعد از آن یک ساعت، دیگر نمی‌توانستم بدون سؤال از کنار ماجرا بگذرم.
حرفش را قطع کردم و گفتم:

« ببین پسر خوب، من می‌خوام چند تا نکته رو بهت بگم.

این روشی که شما الان داری استفاده می‌کنی، خیلی شبیه چیزیه که در روان‌شناسی بهش می‌گن سردخوانی ؛ یعنی از روی حدس‌های کلی، واکنش طرف مقابل و اطلاعاتی که به دست می‌آری، چیزهایی درباره خودش بهش می‌گی، طوری که به نظر برسه اطلاعات ویژه‌ای داری. فالگیرها هم از همین روش استفاده می‌کنن.
من اما اطلاعاتی بهت ندادم که بخوای بر اساس اون‌ها چیزی بگی. برای همین، بیشتر چیزهایی که گفتی با واقعیت من جور درنیومد.
از طرف دیگه، شانس بد تو من یه زمانی دستگاه های حفاری طراحی می‌کردم و با سیستم‌های مکانیکی، برق و هیدرولیک آشنایی دارم.
حالا شما می‌گی دو تا دستبند پارچه‌ای که حتی محکم به مچ دستم نچسبیده و اتصال نداشت به‌علاوه یک صفحه آلومینیومی زیر یک تشک ده‌سانتی‌متری عایق ، از روی لباس
‌های من می‌تونن این حجم از اطلاعات رو جمع‌آوری کنن.
من می‌خوام بدونم دقیقاً چطور؟»
جواب نداد و مشغول نوشتن نسخه ام بود.
گفتم: «اجازه می‌دی تشک رو بالا بزنم و اون صفحه آلومینیومی رو ببینم؟»
قبل از اینکه فرصت واکنش پیدا کند، به طرف تخت رفتم و تشک را بالا زدم.
صفحه‌ای در کار نبود.
هیچ صفحه آلومینیومی‌ای وجود نداشت.
فقط همان سیمی که دیده بودم و میگفت به صفحه آلومینیمی زیر تشک وصل است، از زیر تشک سر خورد و روی زمین افتاد.چون به جایی وصل نبود.😂
برگشتم و نگاهش کردم.
سرش پایین بود.

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
«چند دقیقه پیش پام خورد و اتصال اون سیم قطع شد.»
گفتم: «به کجا وصل بود؟»

جوابی نداد.
همان‌جا بود که دیگر تقریباً تمام تردیدهایم به خشم تبدیل شد.
پرسیدم :

«چطور میتونین؟؟؟؟!!!!»
سرش را پایین انداخته بود.
بعد گفت:
«اگه راضی نیستین، می‌تونین پولتون رو پس بگیرین.»
گفتم: «حتماً این کار رو که می‌کنم.»
و از اتاق بیرون آمدم.
---
به پذیرش که رسیدم منتظر بودند و گفتند برای پیگیری پس گرفتن پول باید به امور مالی در طبقه سوم بروم.
در همان لحظه، چشمم به مادر و پسری حدوداً شانزده‌ساله افتاد که همراه همان خانم با یونیفورم ارغوانی به سمت اتاق آزمایشی (که تا چند دقیقه پیش من آنجا بودم) می‌رفتند.تعداد منتظران هم بیشتر شده بود.
چند ثانیه نگاهشان کردم.
با خودم فکر کردم: آیا آن‌ها هم قرار است یک ساعت روی آن تخت دراز بکشند و به همین شیوه آزمایش شوند؟
آیا کسی آنجا هم سؤال می‌پرسد که دستگاه دقیقاً چطور کار می‌کند؟
و اگر نپرسد، چه اتفاقی می‌افتد؟
عصبانی بودم. به امور مالی رفتم و با آقای کلهر مسئول مالی موسسه مواجه شدم که منتظرم بود
پرسید: «چرا عصبانی هستین؟ خب، پولتون رو پس می‌دیم.»
گفتم:
«مسئله فقط پول نیست. بیشتر از یک ساعت وقتم تلف شده. از دیروز دارم دستورالعمل‌های شما رو رعایت می‌کنم؛ آب می‌خورم، قهوه نمی‌خورم، ناشتا می‌مونم، خوابم رو تنظیم می‌کنم، صبح زود می‌رم کوه که به موقع برسم.
حالا با پس دادن پول، همه این‌ها حل می‌شه؟»
فرمی برای بازگشت وجه مقابلم گذاشتند.
امضا کردم.
با گوشی از فرم عکس گرفتم و شماره تلفن مربوط را هم گرفتم تا اگر پول برنگشت، پیگیری کنم.
گفتند تا قبل از اینکه به خانه برسم، پول واریز می‌شود.
واریز هم شد.
از نظر مالی، ماجرا تمام شده بود.
اما برای من، ماجرای ذهنی تازه شروع شده !!!
هزار جور سؤال در ذهنم می‌چرخد:
بر حسب اتفاق من مهندس معدنمسال‌ها با دستگاه، سیستم و فناوری سروکار اجرایی داشته‌ام. وقتی چیزی برایم مشکوک شد، سؤال پرسیدم. وقتی پاسخ قانع‌کننده‌ای نگرفتم، بررسی کردم. وقتی به سیمی که قرار بود به صفحه‌ای زیر تشک وصل باشد مشکوک شدم تشک را بالا زدم.(به قول رامین سمازیس از دوستانم که داستان رو براش تعریف کردم گفت از هر صد هزار نفر یه نفر میره و تشک رو میزنه بالا)🙁
ولی اگر من این کار را نمی‌کردم، چه می‌شد؟هیچی.منم مثل بقیه.
اگر آدمی که روی آن تخت دراز می‌کشد، به دستگاه اعتماد کند، گزارش را بپذیرد و داروهایی را که برایش تجویز می‌کنند مصرف کند، چه؟
و یک سؤال دیگر.
من قبل از مراجعه، درباره مرکز تحقیق کردم. با آن‌ها تماس گرفتم. دستورالعمل‌ها را رعایت کردم. بیعانه پرداخت کردم. وارد ساختمانی شدم که ظاهرش مرتب و حرفه‌ای بود. با کارکنانی روبه‌رو شدم که لباس رسمی و یونیفورم داشتند. حتی یک پزشک متخصص (که بعدا فهمیدم پزشک عمومی هست) هم کنار تخت من نشست و یک ساعت حرف زد.
تمام این نشانه‌ها باعث شده بود با خیال نسبتاً راحت وارد آنجا شوم.
پس ما معمولاً بر چه اساسی به یک مجموعه خدماتی به ویژه در ارتباط با سلامت جسم و  روان مراجعه کرده و اعتماد می‌کنیم؟
ساختمان شیک؟ ظاهر حرفه‌ای؟ عنوان دکتر؟ دستگاهی که می‌گویند از آلمان آمده؟ یا توضیحاتی که با کلمات علمی و اعداد بزرگ ارائه می‌شوند؟

 
گاهی ماجرا از یک کلاهبرداری ساده ، پیچیده‌تر است؛
چون چیزی که از دست می‌دهیم، فقط پول نیست.
ممکن است سلامتی‌مان را به خطر بیندازیم، از تشخیص واقعی یک بیماری عقب بمانیم یا به درمانی اعتماد کنیم که فایده‌ای ندارد.

هر بار که به آن سیم که  روی زمین افتاد، فکر می‌کنم، یک سؤال ذهنم را مشغول می‌کند:
چند نفر قبل از من روی آن تخت دراز کشیده بودند و بلند شده بودند،
بی‌آنکه تشک را بالا بزنند؟شاید صدها و  هزاران نفر...
نمی‌دانم.

مهدی شکرپور
۲۵ مهرماه ۱۴۰۵

 

چنانچه برای شما هموطن گرامی در یک مرکز درمانی  و خدمت رسان در هر جای کشور چنین سوء استفاده ها، کلاهبرداری ها ، بی انصافی و عملکرد  ضد انسانی آن هم در این شرایط خاص  از سوی عده ای ...... بی اخلاقی و خیانت به جای خدمت و صداقت اتفاق افتاده باشد- لطفا با جزییات کامل برای ما بنویسید تا با انتشار آن به دیگر هموطنان آگاهی داده و مسئولان را نسبت به این مسائل بیش از پیش آگاه سازیم.

باشد که مسئولان و دستگاههای نظارتی از این طریق آگاه شده و با متخلفان و بازیگران با جان و هستی مردم برخورد قاطع و بدون ملاحظه ای داشته باشد. امید واریم قانون گذاران در مجلس هم در این راستا قوانین محکم، اصلاحی، بازدارنده تصویب و مجریان آن به درستی اجرا کنند که کسی جرائت چنین خیانت ها و جنایت ها علیه مردم را نکند. انشاء الله 

مدیر مسئول - 8 ابان 1405