تعویض و تغییر مکرر مدیریت های کلان و ستادی و صف و غیر تخصصی، موجب شده که انگیزه های مدیریتی بشدت کاهش یابد. و افراد انتصابی خود را بصورت موقتی وامدار افراد صاحب نفوذ در چرخه حکمرانی بدانند.
مسئله "مدیریت علم محوری" موضوعیت نداشته و تنها با مانور تکنولوژیکی( مدرسه هوشمند) به ظواهر اجرایی و فعالیتهای روزمره کم بهره پرداخته می شود.
مقابله با تهدیدات و چالش های فراوان تنها در سطح مصاحبه های رسانه ای معتبر می باشد. و بنیان های "شناختی _عاطفی" فراگیران مورد توجه اساسی نمی باشد. گاهی دانش آموزان پیش از آنکه دچار تکرار پایه و افت تحصیلی گردند.
در واقع به "افت شناختی _عاطفی" مبتلا گشته و هیچ راه حل علمی _پژوهشی برای رفع این معضلات اندیشیده نمی شود.
آموزش و پرورش در چنین وضعیتی در واقع پرورشگاهی هست که والدین برای حفظ اشتغالات خود مجبور هستند به آن اعتماد کنند. در غیر اینصورت جای امنی برای فرزندان خود پیدا نمی کنند!
بخشی از مسئولیت های تعلیم و تربیتی رسمی به کمپانی های خصوصی غیر دولتی سپرده شده است. و در یک رقابت مالی بین والدینی،کودکان و نوجوانان اوقات خود را در کلاسهای جبرانی، زبان، ورزشی، و هنری کذا می گذرانند.
بنابراین آموزش و پرورش بجای "سرما خوردگی دانایی" به " بیماری مزمن شناختی_عاطفی" دچار گشته و دولتهای گرانساز( بدون برنامه) هم قادر به درمان آن نیستند! در هر صورت، این ارابه ناقص تولید علم و تربیت، و تکراری و پر هزینه راه نا کجا آباد! را ادامه می دهد ونسل مستعد ایرانی را قربانی تصمیمات مغرضانه خود می کند.
برای برون رفت از چنین وضعیتی باید تصمیم سازان ملی نهاد آموزش و پرورش از نخبگان فرهنگی متعهد و صاحب نام دعوت کنند تا به بازنگری اساسی در کل این نهاد انجام گیرد و دست قدرتمندان سیاسی در انتصابات "به خصوص استانداران، نمایندگان مجلس و مقام های غیر مرتبط کشوری" مدیران کوتاه شود وخانواده بزرگ و پایدار و موثر آموزش و پرورش به جایگاه اصلی خود برگردد. امیدواریم که چنین گردد. انشاالله،
مصطفی شریعتی رودسری،