دو برادر سازنده " بساز بفروش" که اسامی شان محفوظ است ، از بد روزگار به تور این مرد سالمند بازنشسته خوردند و با زبان بازی و دلایل بسیار او را قانع کردند که خانه ویلایی قدیمی را بکوبد و آپارتمان نوساز در محل ساخته شود.
نویسنده که خود اشراف بر این روایت و ماجرا دارد ، اظهار می دارد- این آقای بازنشسته به شدت مستاصل بود برای اینکه سازندگان پس از مدتها هرگز به تعهدات و قول شان عمل نکردند .
کارشان به دادگاه و دادگستری کشیده شد و رای شعبه رسیدگی کننده این بود که شما با آگاهی در کمال عقل و سلامت قرار دادی را امضا کرده اید و باید همچنان منتظر بمانید تا ملک تان ساخته شود.
به برخی مسئولان هم مراجعه شد و طبق قانون همین پاسخ را دریافت کرد که در نهایت یک مسئول به این آقا اعلام کرد: براساس مذاکراه ای که با سازندگان شد، قیمت ساختمان را به نرخ روز دریافت کنید و به مساله خاتمه داده شود.
خانواده آقای بازنشسته به شدت به او فشار می آوردند و توضیح و دلیل شان این بود، از آنجایی که طرفین قرار داد به تعهدات خود عمل نکرده اند باید اصل مال " خانه را" بازگردانند.
مدت زمان قابل ملاحظه ای از قرار داد گذشته بود و بازنشسته روایت ما بعکس پیش از امضای این قرار داد به شدت عصبی و نسبت به همه چیز و همه کس بد بین شده بود.
خودش می گوید: ازآنجایی که دریافتی اش با هزینه ها همخوانی نداشت و یک دختر دم بخت و خواستگار داشت ، به اجبار با خودرو سمندی که داشت در شهر مسافربری را پیشه کرد.
اقای بازنشسته با حیرت و خوشحالی تعریف می کرد، یک روز با بحثی که اول صبح قبل از خروج از منزل داشت و عصبی بود وارد خیابان شد و آقایی میانسال ، موقر و از چهره اش آشکار بود که با تجربه است را سوار کرد.
مسافر بعد از سلام و احوالپرسی گفت: حاج آقا خسته نباشید و من با صدای بلند و عصبانیت و گاه توهین به شرایط فعلی جامعه و زیاد شدن افراد کلاهبردار و مال مردم خور و ....مواردی هم در خصوص مرجع قضایی را مطرح کردم.
مسافر با همان آرامش مرا به خویشتن داری و آرامش دعوت کرد و ادامه داد، مشکل شما چیست؟
ماجرا را که قبلا برای خیلی از افراد شرح داده بودم – برای ایشان هم به طور کامل تشریح کردم.
آقای مسافر با تجربه گفت: من شاید در سال یکبار هم سوار خودروهای مسافربر نشوم ، اما امروز بنا به ضرورتی سوار خودروی شما شدم.
او ادامه داد: اگر تمایل و فرصت داشته باشید، فردا به این آدرس سری به من بزنید.
خیلی جدی نگرفتم و با خود گفتم ، قبلا هم به خیلی ها مراجعه کردم اما بی نتیجه بود و ماجرا را با همسرم در میان گذاشتم و او من را تشویق کرد – فردا حتما به این آقا مراجعه کن.
به شعبه ای از دادگستری مرکز استان گیلان رفتم و گفتم با آقای .... کار دارم .
افراد حاضر در محل خیلی از ایشان تعریف می کردند - به اتاق شان هدایت شدم.
وارد اتاق که شدم – مبهوت مانده بودم ، اقای مسافر بر کرسی قضاوت نشسته بود و قاضی آن بخش از دادگاه بود.
دعوتم کرد، بنشینم و من با شرمندگی به خاطر حرف هایی که در ماشین زده بودم نشستم.
آقای قاضی از من خواست ، یک بار دیگر ماجرا را تعریف کنم و با همه جزئیات شرح دادم.
ایشان گفتند: مساله شما قابل حل است و دستوری صادر کردند و آن دستور برگرداندن منزل قدیمی من بود که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم و پشت سر هم از این قاضی با تجربه و خداشناس تشکر و برایش دعا می کردم.
او برای من و خانواده ام آرزوی سلامتی کرد و گفت: هرگز در مسیر بروز مشکلات و دشواری ها خدا را فراموش نکن و من ..............!!
داستان واقعی به قلم نویسنده " نظر شما چیست؟